کاری مال یک ماه پیش و ... امیدوارم حالشو ببرید ..... (با اینکه روزهای خیلی خرابیه .... )
- هی آل پاچینو ! مربی سختگیر!
خودت هم درست نمی دانی چطور باید دستها را توی پوست گردو بگذارم و حیات حافظیه را
چهار نعل با شعرهای اسپانی ات برقصم
وقتی خم می شوی تا گره این کفشهای معروف
را ببندی
من چشم به دریچه ای دارم
که آدمها و درختهای ژله ای را از عکسهای اطراف
بیرون می اندازد.
و روزی دوباره این افسانه را توی فالها خواهم ریخت
فالهایی که برای همین روز جلو حافظیه
خاک می خورند.
( می بینی که دیگر از اصول زیباشناسی شعر هم
خبری نیست )
حالا دست به خلق مردی می زنی
توی حیاط
تا چاشنی باروت میان من و تو باشد
{ - آخه می دونی به یاد آوردن رنگ خدا
خیلی هم سخت نیس
فقط چن تا خاطره خوش می خواد. }
بلیت توی دستهام مچاله می شود و
حافظیه به خودش می پیچد
و هر کدام از ما تنها به عکس خودمان نگاه می کنیم
تنها به خودمان