.............................................................................................................................................
......................
...........................
سیاست را پخته بودند
و ما فکر می کردیم
جنگ بشقاب هر روز ناهارمان بود
و البته ما مدام فکر می کردیم
،،....محبوبه دستهاش توی خرت و پرت های انباری
وول می خورد به دنبال پیراهن یوسف
که حالا هر تکه اش یک جای ایران بادبادک شده است
و یاسین را زمزمه می کند ....،،
گاهی هم به پلاکهایی نگاه می کردیم
که از گورهای دسته جمعی بارو بندیل کرده بودند
تا روی سر در هر کوچه عربده راه بیاندازند
[ - ولی اصلا اتفاقی تو کار نبوده
فقط ی مشت لباس کهنه خاکا رو خورده بودن و
دل و روده ها رو پاشیده بودن رو آبای آزاد]
،،...محبوبه انگشت اشاره اش را روی لبها می گذارد
مردها تفی به کف دست ها می اندازند و
خاک را توی بشقاب یله می کنند
و جنگ دوباره ساخته می شود....،،