چيزي كه تنها بايد تا تهش رفت با اينكه ميدوني اذيتت ميكنه ... چيزي كه سركوبش مي كني و براش جايگزين پيدا مي كني .... فضاي جديدي كه يهو مي آد و همه چي رو اشغال مي كنه ... آدمي كه با يك جمله قسمت مهمي از شخصيتش رو رو مي كنه، چيزي كه تا حالا نديده بوديش .... و اينكه چقدر ضعيف هستي، چقدر منفور هستي. چقدر …. راستي كار مهم چيه ؟
گور باباش بريم سراغ .....
آنطرف ميز مردي نشسته است كه مي گويد:
- پرواز تنها در جعبه كريستال شگفت انگيز جلوه مي كند
و اينطرف ميز من كه شنيده ام:
- جمانجي مدتي است به حركت درآمده است
بي آنكه تاسي روي ميز ريخته شده باشد
ما هر دو روي ميز مي غلتيم و آرام در صفحات آن
فرو
مي رويم....
- تنها به اين دلخوشي كه باشي
حتي اگر در ذهن مردهاي زيادي گير كرده باشم
مردهايي كه يك روز لب به دندان مي گزند و
يادي از من مي كنند.
تنها به اين دلخوشم كه باشي
حتي وقتي حواسم به جوجه رنگي هايي است كه
بالهاشان را مي كنم و در آب رهاشان مي كنم
تا ياد بگيرند كه به بالهاشان فكر نكنند.
( اينجا بايد چن قطره اشك ريخته بشه
…………. يا اينكه نشه)
انگشت روي شقيقه ام مي گذاري و مي گويي:
- حالا همه چيز را بدان
مي بيني يك لحظه كافيست
تنها يك لحظه
تا اين حافظه دوباره بار گذاري شود
من اين را مي دانستم
خيلي پيشتر از آنكه بدانم:
تنها يك لحظه كافيست.
همین فعلا ....