تبليغاتX
فرخ لقا - ... فعلا همین که همه چیز وجود داره....
شعر
سلام ... با دو تا کار بروز می کنم که به فاصله دو ماه گفته شدن .... و منتظر نقدتون هستم. حرف تازه ای نیست جز چن تا تجربه ی مختصر..... همین

(۱)

کاسه ام آنقدر کوچک است

       که ماه در آن آب نمی خورد

اما خوانده بودم

        هگل مرد بزرگی بود

آنقدر بزرگ

     که هیچ را توی نمکدانی می چپاند و

         روی ایده اش می پاشید

تا دیشب لابلای سکسکه ها دیدم

        هگل هم مورچه ی کوچکی بود

                زیر بار دانه ای

آنقدر کوچک

      که پوچ لای فلسفه اش تا نمی شود.

 

(و کار دوم )

پدر سرش را بالا می آورد

    واز جغرافیایی حرف می زند

                  که مرزهاش کف دستها را خط انداخته اند.

من چشمم به دکلهای برق می افتد ....

و می دانم که شوهرم هنوز

            جرئت ندارد دست به سیمی بگیرد و

                            آهنگهای شجریان را از دهانش ببارد

.... باید به بالا و زیرها نگاهی بیاندازم !....

پدر هنوز ترانه اش را از حفظ می خواند

من سرم را زیر می اندازم

            و پوستش را ورانداز می کنم

راستی که هیچ لکه ای ندارد و

           سرزمینهاش یکدست سفیدند

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 17:18  توسط لیلا  |