(۱)
کاسه ام آنقدر کوچک است
که ماه در آن آب نمی خورد
اما خوانده بودم
هگل مرد بزرگی بود
آنقدر بزرگ
که هیچ را توی نمکدانی می چپاند و
روی ایده اش می پاشید
تا دیشب لابلای سکسکه ها دیدم
هگل هم مورچه ی کوچکی بود
زیر بار دانه ای
آنقدر کوچک
که پوچ لای فلسفه اش تا نمی شود.
(و کار دوم )
پدر سرش را بالا می آورد
واز جغرافیایی حرف می زند
که مرزهاش کف دستها را خط انداخته اند.
من چشمم به دکلهای برق می افتد ....
و می دانم که شوهرم هنوز
جرئت ندارد دست به سیمی بگیرد و
آهنگهای شجریان را از دهانش ببارد
.... باید به بالا و زیرها نگاهی بیاندازم !....
پدر هنوز ترانه اش را از حفظ می خواند
من سرم را زیر می اندازم
و پوستش را ورانداز می کنم
راستی که هیچ لکه ای ندارد و
سرزمینهاش یکدست سفیدند