گفته بود :
- دیشب سگی توی چشمهام زل زده بود
و امروز آدمی مرد. تو هم دیگر بزرگ شده ای
و باید خودت را فراموش کنی
من گاهی میان این فراموشیها
یادم می آمد که هنوز آدمم و بی هوا
گریه ام می گرفت
بعد می ترسید :
- چرا می توانم مرگ آدمها را پیش بینی کنم
....... تو هم حواست باشد
گریه ها شکلهای مختلفی دارند
من دائم حواسم بود و گاهی
میان همین گریه ها عوووووووووووهای بلندی را
به راه می انداختم.
...................
..........
.....
صبح شده است
بچه های زیادی توی خیابان به راه افتاده اند
که دست بر قضا شلوارشان هم جین نیست
تا ساعتی بعد بازی گرگم به هوایشان را
آغاز می کنند.